ثمره عشق مامان و بابا...

ثمره عشق مامان و بابا...

عشقم-نفسم-عمرم-همه هستی من

خدایا توکل به خودت....

[ جمعه 15 دی 1391 ] [ 22:49 ] [ maman baba ] [ ]
دختر شیرین و خوشمزه من...

دختر کوچولوی نازم...هزار ماشالله روز به روز شیرین تر و خوشمزه تر میشی..

.وااای که دل مامان واست ضعف میره،چند وقته که خندیدن ارادی رو یاد گرفتی و تا من و بابایی باهات بازی میکنیم میزنی زیر خنده و قهقهه سر میدی من با تموم سلولهای بدنم حست میکنمو اون لحظه اونقدر تو رو به خودم میچسبونم و میچلونمت که گاهی بغض میکنی و من زودی ازت عذرخواهی میکنم..و میگم مامانی عاااشقتممممممقلب تو هم دوباره شروع میکنی به خندیدن.

دختر من اونقدر گل و پاک و مهربونی که حتی وقتی آدمهایی که بار اوله میبینیشون هم  بهت لبخند میزنن و باهات بازی میکنن...تو هم زود پاسخ محبتشونو میدی و اون لبخند قشنگت رو بهشون هدیه میکنی ماچ

واای که حتی یاد لبخندات هم میفتم قند تو دلم آب میشهقلببغل

عاااشق بابایی هستی وقتی میاد خونه و اول از همه میاد کنارت و شروع میکنه قربون صدقه ات میره...میزنی زیر خنده ..دست و پاتو تند تند تکون میدی و خودتو پرت میکنی به جلو...یعنی بابایی بغلم کنبغل تا بابایی میره که دست و صورتشو بشوره تو با نگاهت دنبالش میکنی و تا جایی که میتونی گردنت رو به عقب میگردونی...

این روزا بغلت میکنم و تو خونه با هم راه میریم...وقتی جلوی آینه ها می ایستیم، تو خودتو تو آینه میبینی کلی میخندی بعد سرت رو به گردنم میچسبونی...تو آینه قربون صدقه ات میرم و تو هم  خودتو لوس میکنی

با اینکه یه ماهی میشه که پستونک میمکی اما بیشتر اوقات دوست داری دستهای خودتو بمکی گاهی کلی بهت میخندم آخه دستهاتو تا جایی که میشه میکنی تو دهنت بعدش هم اوغ  میزنی و خودت تعجب میکنی 

گاهی یکم از آب خورش رو  ، رو لبت میمالم تو بهش زبون میزنی و با تعجب ملچ ملوچ میکنی  انگاری که خوشت میاد...ولی دختر قشنگم هنوز واسه خوردن این غذاها خیلی زوده و باید یکمی دیگه بزرگ شی تا مامان کلی غذاهای خوشمزه برات بپزهقلب

این روزها به تلویزیون هم توجه میکنی،مخصوصا تبلیغ پوشک مولفیکس،که چندتا نی نی تو تبلیغش هست و شما یهو توجهت جلب تی وی میشه.

 

داری سعی میکنی اشیا رو تو دستات بگیری،اما دستای کوچولوت هنوز قوی نشده، مثلا از جغجغه خیلی خوشت میاد وقتی جلوت تکونش میدم با چشمای خوشگلت بهش نگاه میکنی وقتی میخوای خودت بگیریش برای چند ثانیه نگهش میداری ولی از دستت میفته....چندبار  خواستی تکونش بدی  اما خورده تو صورت ماهت.،ولی عزیزم این آغاز تلاش،توی زندگیه.آنقدر تمرین میکنی تا بالاخره موفق میشیقلب

 

وقتی بغلت میکنم انگشتمو محکم میگیری تو دستای کوچولوت انگشت بابایی هم همینطور که خیلی خوشش میاد کلی  ذوق زده میشهماچانگشتمو میبری تو دهانت و با تموم قدرتت گاز میگیری.البته دختر گلم هنوز دندون نداره ولی به زودی زود اولین مروارید کوچولوش هم رشد میکنهنیشخند

 

راستی این روزها وسط خنده های خوشگلت یهو ذوق میکنی که مامان برات ضعف میکنه..انگار داری صدای خودتو میشناسی   قربونت بره مامان ،دوروزه که جیغ های کوچولو و بامزه هم میزنی که  خیلی قیافه ت دیدنی  میشه...

 

به امید هزاران هزار سال خوشبختی و سلامتی عزیز دلمقلبماچ

 

 

 

 

 

 

[ سه شنبه 26 آذر 1392 ] [ 19:27 ] [ maman baba ] [ ]
۴ ماهگی حانا خانوم

سلام دختر قشنگ مامانقلب

میدونم که میدونی چرا اینقدر دیر به دیر وبلاگت رو آپ میکنم و به حساب تنبلی مامان نمیذاریچشمک

دختر قشنگم امروز به امید خدا دقیقا ۴ ماه و ۱۰ روزه که تو آغوش من و بابایی هستی و من هر لحظه این مدت خداروشکر کردممم

                          

عزیز دلم فردای ۴ ماهگیت من و بابایی شما رو بردیم تا واکسنت رو بزنیم.خیلی نگران بودم ،نگرانیم از زمان واکسن دوماهگیت کمتر نشده بودناراحت

تو سالن درمانگاه منتظر بودیم تا نوبتمون بشه که یهو صدای جیغ و گریه یه نی نی دیگه که داشتن بهش واکسن میزدن رو

شنیدم..دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم و زدم زیر گریه. فکر اینکه قراره الان درد بکشی و گریه کنی تبدیل به بغضی شد که

راه گلومو بسته بود.بابایی گفت میخوای تو بیرون بمون من دخملمونو میبرم ..اما دلم راضی نمیشد میخواستم اون لحظه

کنارت باشم تا این باوری باشی برات که من تا زمانی که نفس میکشم کنارت خواهم موند.

محکمتر بغلت کردم و اروم تو گوشت زمزمه میکردم:دختر قشنگم نترسیااا،مامان پیشته ، سعی کن قوی باشی...

بالاخره نوبتمون شد و وارد اتاق شدیم خانوم دکتر قد و وزنت رو اندازه گرفت...

هزار ماشالله  قد ۶۱ سانتیمتر

                   وزن ۶ کیلوگرم

بعدش هم واکسنت رو بهت تزریق کرد حس میکردم  تیزی سوزن تو قلبم  فرو میره ..دختر قشنگم جیغ کشیدی و من بالافاصله محکم بغلت کردم و همون لحظه آروم شدی...خیلی خوشحال شدم که  به حرف مامان خوب گوش کردی دختر قوی و خانومتر از همیشه بودی.

وقتی اومدیم خونه و من بهت دارو ت رو هم سر وقت میدادم ..اما شب یهو تبت رفت بالا که من خیلی ترسیدم البته این طبیعیه ..من تاصبح نگاهت میکردم و رو صورت و بدنت دست میکشیدم و خدارو شکر تبت بالاتر نرفت و صبح کاملا سرحال شدی و با همون لبخند خوشگلت بیدارم کردی.

 

دختر عزیزتر از جونم

امیدوارم خدای بزرگ همیشه و تا ابد بهت سلامتی و خوشبختی  عطا کنه

الهی آمین

 

[ يکشنبه 24 آذر 1392 ] [ 18:18 ] [ maman baba ] [ ]
واکسن 2 ماهگی حانا خانوم

عزیز دل مامانقلب

قربون دخترم برم که رو پای مامان خوابیده تا مامان بتونه وبلاگشو آپ کنه...

(خخخخخ همین الان نگاهت کردم دیدم خبری از خواب نیست و داری با چشمای باز لبخند قشنگت رو به

مامان هدیه میدی...عزیز دل مامان...)

 

 

امروز به امید خدا 80  روزه شدی دختر قشنگم....درست 16 روز قبل در تاریخ 15 مهر 92..من و

بابایی شما رو بردیم درمانگاه تا واکسن 2 ماهگیتو بزنیم.

دخترم خیلی استرس داشتمنگران...از همه شنیده بودم واکسن 2 ماهگی خیلی سخته و شما ممکنه تب

کنی..وقتی رسیدیم به درمانگاه قلبم تند تند میزد...تحمل دیدن درد کشیدنتو نداشتم...ولی باید خودمو

کنترل میکردم..میخواستم کنارت باشم و خودم آرومت کنم... با تجویز دکترت قبل رفتن به شما قطره

استامیتوفن داده بودم و خدا رو شکر تب زیادی نکردی...فقط 1 روز تموم بیجال بودی عزیر دلممممممم و

فرداش هم خدارو شکر حالت بهتر شدی.

 

امسال بعد از عید فطر ...عید قربان دومین عیدیه که شما گل زندگی من و بابایی تو بغلمون هستی و ما 

دنیا رو یه رنگ دیگه میبینیم...قشنگتر از همیشه ...وخدا رو به خاطر این خوشبختی هزاران بار

شکر میکنیم.

[ چهارشنبه 1 آبان 1392 ] [ 20:42 ] [ maman baba ] [ ]
مراسم ده حموم حانا خانوم...

سلام دختر نااازم امروز میخوام از حموم 10روزگی ت برات بگمقلب

من و بابایی میخواستیم برای 10 روزگیت جشن بگیریم اما بعد از مشورت تصمیم گرفتیم که یه مهمونی بدیم و فامیلای یابایی رو دعوت کنیم وبعدا به امید خدا برای تولد جشن بزرگتری بگیریم ...

روز دهم تولدت مامانی و خاله فتانه باهم شما رو بردن حموم و ظاهرا که آب رو خیلی دوست داشتیچشمک

بعدش هم کلی برات اسپند دود کردن و صدقه دادن..بابایی هم شیرینی داد...

راستی بابایی از پاساز تیرازه برات یه تایت و بلوز کارترز خرید که خیلی خوشگله و ماشالله خیلی هم بهت میاد

اونروز روز شلوغی بود...کلی بدو بدو کردیم من حتی تا اومدن مهمونها هم نتونسته بودم حاضر بشم....

باباجون تو شمال خیلی مشغله کاری داشت ولی با این حال خودشو برای مهمونی رسوند .

یه چند ساعتی مهمونها رقصین و با چای و شیرینی و میوه پذیرایی شدن...

بعدش هم شام آماده شد که چلو گوشت + مرغ شکم پر  و مخلفات بود ...

بعد شام قرار شد که تو گوشت اذان و اقامه بگن که من دلم میخواست بابای بابایی یا باباجون خودم اینکار رو بکنه...اما شوهر عمه بابایی هم برای مهمونی ت اومده بود که میگن مرد خیلی مومن و با خداییه و از ایشون خواستن که تو گوشت اذان بگه و دایی محمد هم از همه ی این صحنه ها فیلم برداری کرده که به امیدخدا وقتی بزرگتر شدی خودت میبتونی ببینی.

در اخر مهمونی هم همگی بهت هدیه دادن که از بین اونها پدر بابایی یه دستبند طلا و بابایی من هم 3 تا النگو بهت کادو دادن که انشالله مبارکت باشه دختر قشنگم .خاله هات و دایی ت هم بهت مبلغی پول و پلاک (وان یکاد) دادن که انشالله همیشه از چشم نظر دور باشی عزیز دلم.

خدا رو شکر مهمونی به خوبی پیشرفت.لبخند

فردای مهمونی هم مامان جون بعد 2 هفته وباباجون و خاله و دایی هم کلی بوسیدنت و برگشتن شمال.

عزیز دلم ...مامان خیلی خسته است و بعد از 2 ماه تونستم بیام و برات بنویسم به خاطر همین از همه چیز خیلی خلاصه نوشتم.

دختر قشنگم انشالله هزار سال خوشبخت و سلامت و خوشحال باشی.قلب

[ جمعه 12 مهر 1392 ] [ 22:05 ] [ maman baba ] [ ]
فرشته کوچولوی من...زمینی شدنت مبااااارک...

به نام خداوند بخشنده و مهربان

دخترم...نمیدونم از کجا شروع کنم؟؟؟!!!الان شما تو کریرت دراز کشیدی و بابایی داره باهات بازی میکنه و شما هم چشم تو چشمش داری به حرفا و شعرهای بابایی گوش میدی و ذوق میکنیقلب..منم دارم با لذت بهتون نگاه میکنمممممخوشمزهقلب

خب از کجا شروع کنم؟؟

اخرین چک آپی که رفته بودم پیش اقای دکتر..هفته 35 بود که شما تو دل مامانی بودی و به حساب خودم 3 هفته دیگه به اومدنت تو بغل مامانی و بابایی مونده بود...وقتی اقای دکتر بعد از معاینه بهم گفتن باید 39 هفته ات تموم بشه و تو هفته 40 زایمان رو انجام میدن...دلم گرفتخیال باطل...از اینکه باید حدود 10 روز بیشتر منتظر دیدن صورت ماهت بشینیم...هرروز لحظه شماری میکردم تا زودتر تورو تو اغوشم بگیرم و با بابایی یه دل سیر بوت کنیممم.

اخرین روز از هفته 36 بود که مثل همیشه رو کاناپه دراز کشیده بودم و تو نت سرگرم بودم...اون روزها اضافه وزن و ورم و تنگی نفس خیلی اذیتم میکرد با اینکه فقط 13 کیلو اضافه وزن داشتم و رژیم غذایی بی نمک رو هم رعایت میکردم...

یهو احساس عجیبی بهم دست داد و علائم غیر طبیعی حس کردم...همینکه بلند شدم تا چک کنم...متوجه شدم باید زودتر با آقای دکتر تماس بگیرم...ایشون هم گفتن سریع امپولهاتو بزن و برو سونوگرافی- من خیلی شوک شده بودم...اخه هیچ دردی نداشتم و نمیدونستم این علائم زایمان برای چیه؟؟؟!!!چشم

تو ماشین که بودیم یهو دردم شد..با بابایی تایم میگرفتیم دیدیم دردها هر 2-3 دقیقه و منظمه...وحشت کرده بودم...اخه هنوز خیلی زود بود دخترم...تصمیم گرفتم با ارامش به مامان جون زنگ بزنم تا اونو اماده کنم..نفس عمیقی  کشیدم که متوجه دردم نشه و با خونسردی ماجرا رو براش تعریف کردم و گفتم اگه قرار به زایمان شد بهش خبر میدیم که حرکت کنه...

بعد از اینکه به سونوگرافی رسیدیم و تا نوبتم بشه دردهام شدید و شدیدتر میشد خانوم دکتر تو اتاق سونوگرافی بهم گفت بارداریت کاملا طبیعیه و جای دخترگلم گرم و نرمه...اما یهو چشماش دراومد و گفت عمل قبلی که داشتی خونریزی کرده با آقای دکتر تماس گرفتم و بعد از صحبت ایشون با خانوم دکتر ...تجوبز این بود که سریع برم بیمارستان و بستری بشم...

خدا آقای دکتر رو حفظ کنه...وقتی رسیدم زودتر از من تو بیمارستان بود و تموم لحظات تنهام نذاشت..بعد از معاینه قرار شد که عمل زودتر انجام بشه...بابایی هم رفت تا کارهای اولیه بیمارستان رو انجام بده.

خیلی درد داشتم ولی بیشتر از اون نگران سلامتی دختر قشنگم بودم..فقط ذکر میگفتم و دخترم رو از خدا میخواستم.

بعد از کلی ماجرا از نبودن دکتر بیهوشی و مساعد نبودن شرایط بیحسی اسپاینال تا وخیم شدن حال مامان...بالاخره دخترم در تاریخ دوشنبه 14 مرداد 1392 در ساعت 21:55 در بیمارستان مهراد تهران به دنیا اومد و فرشته کوچولوی ما زمینی شد.

 

                          

[ جمعه 12 مهر 1392 ] [ 18:25 ] [ maman baba ] [ ]
حانا ی مامان به خونه خوش اومدی...

دخترقشنگم...

الان که دارم مینویسم...شما 60 روزه که به دنیا اومدی و (همین الان هم از خواب بیدار شدی و تو بغلم گرفتمت تا شیر بخوریماچ)...

 

 

درست 60 روز قبل بود که پا به این دنیای قشنگ گذاشتی ومن حس واقعی مادر شدن رو تجربه کردم.وقتی اولین بار تو رو تو اغوشم گذاشتن و اولین قطره از شیره جونم رو نوشیدی باورم شد از این به بعد قلبم بیرون از بدنم میتپه.

دلم میخواست زودتر از بیمارستان مرخص شم و دوتایی بیایم خونه...

بعد دو روز تحت نظر بودن موقع ترخیص به من گفتن که شما یه کوچولو زردی داری(که البته این کاملا طبیعیه و بیشتر نی نی ها هم همینطورن)مامان جون ..اشک از چشام سرازیر شده بود.گفتن میتونی دخترت رو ببری خونه و مرتبا چک ش کنی و اگه خدای نکرده بالا رفت سریع بیاریش بیمارستان ولی بهتره که 1 شب همینجا تحت نظر باشه...از اونجایی که شما یکمی زود به دنیا اومده بودی من پا رو دلم گذاشتم و به خاطر سلامتیت قبول کردم که بمونی و خدا روشکر هم فرداش مرخص شدی و من و بابایی و مامان جون اومدیم دنبالت و اوردیمت خونه...خاله فاطمه و خاله فتانه هم جلوی در منتظرت بودن...بابایی هم از قبل برات یه گوسفند سفارش داده بود..همه چیز واسه اومدنت اماده بود.

وقتی رسیدیم خاله برات اسپند دود کرد و بابایی به گفته عزیز چند تا نعلبکی جلو پات شکوند و قربونی هم انجام شد و من و شما وارد خونه مون شدیم.

وای دخترم...نمیدونی چه روزای خوبی بود...همه مون خیلی خوشحال بودیم از اینکه خدای بزرگ و مهربون گل خوشبویی مثل شما رو به ما هدیه داده بود.

تا چند روز هم خانواده بابایی به دیدنت اومدن و تبریک گفتن.

دخترمقلب ..من و بابایی بعد کلی مشورت بالاخره اسم (حانا) رو که نام مادرحضرت مریم هست و در قران امده  که زن پاکدامنی بوده رو برات انتخاب کردیم.البته خودت با اومدنت اسمت رو که از قبل برات تعیین شده بود رو  اوردیچشمک

خدای مهربون بهت 1000 سال عمر پر برکت سلامتی و خوشبختی و شانس بده...انشاللهقلب

[ جمعه 12 مهر 1392 ] [ 18:24 ] [ maman baba ] [ ]
دندون درد مامانی

سلام دختر گل مامانقلب

مامان به قربونت بره که این چند روزه خیلییییی اذیت شدیامروز یکشنبه 6م مرداده و 19م ماه رمضون و شما به امید خدا تو هفته 35 هستی...میدونم دیگه واسه خودت خانومی شدی و این دندون درد مامان رو تحمل میکنی...

اخه از جمعه دندونم به شدت درد میکنه و ناچارا رفتم کلینیک شبانه روزی تخت جمشید اخه هیچ جای دیگه ای قبول نکردن که دندونم رو درست کنن چون شما تو دل منی و ماه اخره...

من همش واسه شما نگران بودم و گریه میکردم که نکنه مواد دندون پزشکی خدای نکرده واست خوب نباشه به خاطر همین دلم نمیخواست فعلا برم دندون پزشکی ولی از شدت درد مجبور شدم که برم... ولی تاثیرش فقط تا فرداش بود و دندون دردم همین طور شدید و شدیدتر میشد...و من مجبور شدم خیلی مسکن استفاده کنم و خیلی نگران بودم که خدای نکرده اثر بد واسه شما نداشته باشه...نگران

فردا بازم باید برم دندون پزشکی تا ادامه کار رو تا یه جایی انجام بده و بقیه اش رو بذاریم به امید خدا بعد از به دنیا اومدن شمالبخند

الان که دارم برات مینویسم هم دندونم درد میکنه...فرشته کوچولوی مامان واسم دعا کن که دردم اروم بشه و نیازی نباشه که بازم مسکن بخورم...

طفلی بابایی هم کلی نگرانمونه...با اینکه هر روز روزه میگیره ولی خیلی مواظبمونه و حتی دم افطار که هنوز روزه اش رو باز نکرده میگه بیا ببرمت دندون پزشکی که این قدر اذیت نشی...ولی من دلم نمیاد زیاد اذیتش کنم ...قلب

دیروز هم دکتر برام ام آر آی نوشته بود.... تا کاملا شرایطمون رو به امید خدا  برای زایمان بررسی کنه...راستش رو بخوای اصلا تو اون دستگاه حس خوبی نداشتم همش هم نگرانت بودم که اون همه صدا و استرس اذیتت نکنه...که خدا رو شکر به سلامتی انجام شد و پس فردا جوابش آماده است ...توکل به خدای بزرگ و مهربون انشالله که همه چی عااالی باشه و هیچ مشکلی وجود مداشته باشه...

گل خوشگل مامان...به امید خدا دیگه چیزی نمونده تا بیای بغلم و من و بابایی صورت ماه ت رو ببینیم...برای اون روز لحظه شماری میکنم

مثل همیشه تو رو در پناه خدای مهربون میسپارم و منتظرم میمونم تا با اومدنت دنیای مارو قشنگ و قشنگتر کنی.قلب

 

[ يکشنبه 6 مرداد 1392 ] [ 20:03 ] [ maman baba ] [ ]
دخترقشنگم تو ماه هشتم بارداری...

سلام دختر خوشگلمقلب

نمیدونم چرا اینقدر دیر به دیر میام و وبلاگت رو آپ میکنم...شاید به خاطر اینکه حرفهایی که باهات میزنم خیلی خصوصیه و بعدها همشو برات تو یه دفتر مینویسم..این اولین چیز سری بین من و دخملمه که فقط خودم و خودت میخونیمش...البته به بابایی هم نشون میدیم چون ما یه خانواده 3 نفره هستیم و هیچ چیز هرقدر هم کوچیک نباید بینمون باشه...این اعتقاد منه و خیلی هم بهش ایمان دارم.

گل خوشگل  مامان... دیروز شنبه 29 تیر ماه بود که میشد 33 هفته و 5 روز که تو تو دل مامانی هستی... رفتم سونوگرافی تا ببینم حالت چطوره و صورت خوشگلت رو ببینم...قلب

راستش رو بگم یکم نگران بودم..البته این طبیعیه..فکر میکنم این شروع نگرانی های مادرانه است که تا همیشه باهام همراه خواهد بود..چون فکر میکنم احساساتم خیلی داره تغییر میکنه...یه جورایی انگار یه تیکه از قلبم دیگه واسه خودم نیست..

خلاصه که من و بابایی رفتیم پیش خانوم دکتر و ایشون سونوگرافی کردن و خدا رو هزار مرتبه شکر همه چی خوب بود...به خانوم دکتر گفتم میخوام صورت خوشگل دخترم رو ببینم ولی ایشون گفتن دخملی چرخیده و فقط میشه از بالا چشمش رو دید که خیلی هم واضح نبود...اخرش که خانوم دکتر خواست وزنت رو تخمین بزنه گفت الان دخملی من 1950 گرمه...که یه کوچولو وزنت کمه البته تاکید کرد که وزنت تو نموداره اما یکم لاغری..که خیلیییی دلم گرفت اونقدر که بغض کرده بودم...اخه تو هفته 28 که سونوگرافی کرده بود گفت دخملت حسابی تپل شده و من خیلی خوشحال بودملبخند..نمیدونم چرا دخملم؟ یعنی من تغذیه ام خوب نیست و تو گشنه موندی عشق مامان؟؟؟؟

بعد از ظهرش رفتیم پیش اقای دکتر و ایشون گفت نگران نباش وزن دخترت نرماله...فقط غذاهای مقوی و پر کالری بخور و به سمت چپ بخواب و استراحت کن تا دخترت تو این 1 ماه باقیمونده حسابی تپل بشه و انشالله به سلامتی میاد بغلت.

بعدش به بابایی که گفتم اونم خیلی دلش گرفت ولی گفت عیبی نداره دخترمون ماشالله خیلی قویه و تو این مدت حسابی بزرگ میشه... و امروز هم رفت کلی واسمون چیزهای خوشمزه و پر کالری خرید اورد خونه و گفت از این به بعد حسابی به خودت و دخمل خوشگلمون برس..

راستی امروز بابایی گفت بریم واسه اتاق دخترمون استیکر بخریم و زودتر اتاقش رو واسه اومدن شاهزاده کوچولومون خوشگل کنیم...وبا هم رفتیم و دوتا استیکر خوشگل خریدیم و به امید خدا فردا اتاقت رو اماده میکنیم ...اخه منتظر تختت هستیم که برامون بیارن تا اتاقت تکمیل بشه.

دختر خوشگلم مثل همیشه تو رو به خدای خوب و مهربون میسپارم و تو هم به مامانی قول بده تا همیشه حالت خوب باشه و به موقع و به سلامتی بیای بغلم و تا اون موقع هم حسابی تپل مپل بشی.

دوست دارم دختر خوشگلممممم

 

 

[ يکشنبه 30 تير 1392 ] [ 22:53 ] [ maman baba ] [ ]
ماه رمضان امسال

شاهزاده خانوم من

میخوام از ماه رمضان برات بگم... امسال اولین سالیه که تو ماه مبارک رمضان تو با من و بابایی هستی و به امید خدا سال بعد تو این ماه تو دیگه خانومی واسه خودت میشی شاید با من و بابایی روزه هم بگیرینیشخند.

امسال چون تو تو دل مامانی هستی من نتونستم روزه بگیرم اما بابایی تا اینجا (که میشه 12م ماه مبارک رمضان)تقریبا همه روزه هاشو گرفته و من واقعا تحسینش میکنم و از خدای مهربون به خاطر سلامتی و توانایی که به بابایی داده تشکر میکنم..اخه امسال ماه رمضان مصادف شده با تابستون که واقعا تحمل تشنگی تو این گرما خیلی سخته...مخصوصا که بابایی ازصبح تا شب بیرونه و  گاهی انقدر اذیت میشه از بیرون که میاد خونه میره تو حموم و پاهاشو میکنه تو اب سرد...چشمک این تشنگی جدا از گشنگی تو هوای خیلی خیلی گرم و آلوده تهران واقعا سخته...چون اذان مغرب حدود 8:40 دقیقه است و این واقعا زمان طولانی هست.

امیدوارم خدای مهربون تو این ماه مبارک حاجت دل همه رو بده و همینطور حاجت بابایی روقلب

من و شما امسال واسه بابایی افطارش رو اماده میکنیم و اولین باری بود که من فرنی پختم ...چون بابایی خیلی فرنی  با دارچین و مربای گل دوست داره...و خوب هم یاد گرفتم ..و حتی این تمرینی شد واسه چند وقت دبگه که به امید خدا به دنیا میای و من به وقتش باید برات فرنی درست کنم تا بخوری و حسابی قوی بشی دختر نازم

به امید هزار تا ماه مبارک رمضان دیگه که تو عشق مامان و بابا در کنارمون باشی...الهی آمییییینقلب

 

[ يکشنبه 30 تير 1392 ] [ 18:47 ] [ maman baba ] [ ]
تولد مامانی

سلام عزیز دلم دختر خوشگلمقلبماچ

چند وقته که حرکات خوشگلتو تو دلم احساس میکنم و هربار وقنی به صورت خوشگلت فکر میکنم قند تو دلم آب میشه.

خوشگل مامان...دیروز 5 خرداد تولد من بود...اولین تولدی که من و تو بابایی کنار هم بودیم .نمیدونی چقدر خوشحال بودم که خدای مهربون یه همچین هدیه قشنگی بهم داده تا 1000 تا تولد دیگه هم کنارم میمونه انشالله...

خیلی وقتها میشینم و بهت فکر میکنم.به لحظه به دنیا اومدنت...حرف زدنت...بزرگ شدنت... مخصوصا موقع خواب...

خوشگلم..گاهی دلم میگیره..گاهی کلافه ام..از یه جا نشستن و همیشه تو خونه بودن...تنها چیزی که دلگرمم میکنه و بهم قدرت میده فکر کردن به توئه..فکر کردن به اینکه همه این استراحت های پزشکی به زودی تموم میشه و با اومدنت تو بغلم همه سختی ها فراموش میشه.

عزیز دل مامان..گاهی بابایی باهات حرف میزنه که من خیلی خوشم میاد.. دست یکشه رو شکمم لوست میکنه و از من میپرسه پس نی نی م کی میاد؟؟؟؟؟؟..منم میگم چیزی نمونده انشالله که به موقع و به سلامت به دنیا میاد...مطمئنم که تو هم میشنوی و کلی از داشتن بابایی مهربونت ذوق میکنی.

عشقم عمرم نفسمقلب...بازم در پناه خدای مهربون میسپارمت...تو هم قول بده مواظب خودت باشی و به سلامتی و به موقع بیای بغل من و بابایی که واسه اومدنت روزشماری میکنیم.

 

[ چهارشنبه 22 خرداد 1392 ] [ 23:38 ] [ maman baba ] [ ]
مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه